زويا زاکاريان
دلم تنگه براي گريه کردن
کجاست؟ مادر! کجاست گهواره ي من؟
همون گهواره اي که خاطرم نيست همون امنيت حقيقي و راست
همون جايي که شاهزاده قصه هميشه دختر فقير و مي خواست
همون شهري که قد خود من بود
از اين دنيا / ولي خيلي بزرگتر نه ترس سايه بود نه وحشت باد
نه من گم مي شدم نه يه کبوتر
دلم تنگه براي گريه کردن
کجاست؟ مادر! کجاست گهواره ي من؟
نگو بزرگ شدم / نگو که تلخه / نگو گريه ديگه به من نمي ياد
بيا منو ببر نوازشم کن / دلم آغوش بي دغدغه ميخواد
تو اين بستر پاييزي مدفون که هر چي نفس سبزه بريده
نميدونه کسي چه سخت موندن مثل برگ روي شاخه ي تکيده
دلم تنگه براي گريه کردن
کجاست؟ مادر! کجاست گهواره ي من؟
ببين شکوفه ي دل بستگي هام چه قدر آسون تو ذهن باد ميميره
کجاست آن دست نوراني و معجز؟ بگو بياد و دستمو بگيره
کجاست مريم ناجي، مريم پاک؟
چرا به ياد اين شکسته تن نيست
تو رگبار هراس و بي پناهي / چرا دامن سبزش چتر من نيست
دلم تنگه براي گريه کردن
کجاست؟ مادر! کجاست گهواره ي من؟
